یادداشت استاد مسعود خلیلی بر چهار سیاره در اتاقم

عزیزم عاصف
اشعارت را روزی به دست آوردم که آسمان شهر کهن مادرید به چرخ نیلی بهاران کابل و ارغوان زاران شمالی شباهت داشت...چنان آبی مینمود که گفتی بحری را از آسمان بر سرم آویخته باشند. لاله های جگرگون دانه دانه اش، دلم را نرمک نرمک، به لاله زاران بلخ، پروان، فاریاب، بامیان، سمنگان و بدخشان میبرد. از آفتابش مپرس که قندهار و هرات ننگرهار، لغمان و نورستان را بیاد میداد. داروی ِ چشم را استفاده کردم تا گاه خواندن اشعارت، چره های* نازک شوخ بی حیای هدیه ی القاعده و طالبان، بیشترم آزار ندهد. دو ساعت گرفت تا مجموعه ی "چهار سیاره" ترا خواندم. با آنکه خود از کهن فکرانم و ازنسل عاشقان اشعار کهنه سرایان، سروده های به شیوه ی جدیدت در دلم چنگ زد و از خیالهای زیبای شاعرانه ات خوشم آمد. به خصوص در آنجا که گفته یی: "برای دانستن دنیا، آغوشت را باز کن". درصفحه ایکه به ملتی، نسلی یا ملیونهایی که درین بهار امیدوارنه به مکتب ها میروند، سرودیی : "زمان در نبض تست". در گوشه یی که به کسی خطاب کرده یی: "حدیث صادقی، نی زبان زمین و نی آیت آسمان، روایتش تواند". در بندی که از بنده یی آرزو نموده یی: " دعایم مکن، فقط دل برگی را درین روزهای سرد پاییزی ملرزان". در برگی به مشکین گیسویی نیاز کرده یی که: "بیا گیسو بریزان، صید کن ماهی کوچک را". در پارچه ایکه دنیا را نوازشکی داده یی: "دنیا دو عدد سیب و ، دو تا شاخه ی دور // دنیا دو بغل بوسه ، و یک شاخه انار". برای این بیت تو که هم درد است و هم امید، دلم سوخت: "مردی که کفن کفن زمستان دارد // در حنجره اش ، پرنده یی جان دارد"


کتابت را در حالی تمام کردم که هنوز آسمان ِ خدا نیلگون بود، مهر ِ تابان در بام ِ فلک می درخشید، مرغگان بهاری این سو و آنسو میپریدند و اما مرغابی که یک روز پیش، چوچه هایش را بدنیا آورده بود، در گوشه یی ، سر در میان دو بالش کرده و از بهار لذت نمی برد. عاصف عزیز میدانی چرا؟ باور کن. شب پیشتر گربه گرسنه حریص بی انصافی چوچه هایش را به خون تر و سرهای زیبای شانرا از تن های کوچک شان بدر کرده بود. بیاد آشیان خود افتادم و آن به خون خفتن ها، دردها، فریادها و ناله ها. مجالی نماند. اشک ها، درد چره های چشمم را بیشتر و قوت خواندن را کمتر نموده و ناگهان این بیت که نمیدانم از کیست بیادم آمد: "به فصل گل، ستم باغبان نگر، که برید // همان درخت که بر شاخش آشیانه ی ماست". آواز همسرم که در شمال افغانستان، دختران زیبای مکتب را جاهلان خدا نشناس مزدور مسموم کرده اند، مانع خواندن بیشتر گردید. نگاهی به آن مرغابی مظلوم کردم و گفتم: نا امید مباش. باز آید بهار زیبایت.

با محبت . مسعود خلیلی . مادرید . اسپانیه . اول ثور 1392

*چره: ترکش

یادداشت: استاد مسعود خلیلی سفیر کبیر افغانستان در اسپانیا و فرزند استاد خلیل الله خلیلی است.

Read 4583 times